تبليغاتX
شــب های بارونی پاییز


شــب های بارونی پاییز

پاييز شدي بهار ... برگهاي سبز و سر حالت زرد و خشك شده؟....نگاهت سرد و باراني شده پاييز؟

باز له له می زند از تشنه کامی برگ.

باز می پوشد سراپای درختان را غبار مرگ

باز می پیچد به خودـاز سیلی سوزان گرما ـتاک

می فشارد پنجه های خشک  و گرد الود بر خاک

باز باد از دست گرما می کشد فریاد

گوییا از روی اتش میگریزد باد!

باز می رقصد به روی شانه های شهر

شعله های اتش

رقص او چون رقص گرم مارها

بر شانه ضحاک

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/09/08ساعت 15:45 توسط نرگس| |

تو این شهر با شبی که میگذره تنهام

مثل ماشینی که تو مه با چراغ خاموش میره

یه قهوه دیگه میخورم

درحالیکه فکر میکنم چرا

هر چیزی مثل آب تو هاون کوبیدنه

نمیدونم

اگه خوبه، چطوره

نمیدونم

نوشته شده در شنبه 1388/08/23ساعت 20:37 توسط نرگس| |

دیگر به راستی می دانیم که درد یعنی چه؟

درد به معنی کتک خوردن یا بریدن پا بر اثر شمشیر و بخیه زدن  نیست. درد یعنی چیزی که دل ادم را در همه می شکند و انسان ناگزیر است با ان بمیرد بدون انکه بتواند رازش را با کسی در میان بگذرد

نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/14ساعت 22:0 توسط نرگس| |

رفتم مرا ببخش و نگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده است این عشق آتشین و ر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده است ..... رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم ..... رفتم مگو, مگو که چرا رفت, ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرد خموشی و ظلمت , چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکبار راز مــــــا ..... رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم, که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمش و جنگ زندگی ..... من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ..... ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر میخواستم که شعله شوم,سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر ..... روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پریشان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم "فروغ فرخزاد"

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 20:33 توسط نرگس| |

نيازش از زمونه يك دل بود و يه لونه

كه توش ترانه باشه موندن بهانه باشه

غصه براش شيرين بود

چون عشقش بهترين بود

عشقش پر از خدا بود

صداش بي انتها بود

اتل متل يه قصه بي غم و درد وغصه

غصهاي كه هنوزم تو گفتنش مي سوزم

مشكي پوش مث سنگه

با غصه هاشم ي جنگه

مي جنگه تا هميشه قصه تمام نميشه

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 4:11 توسط نرگس| |

چشمهاي منتظر در پيچ جاده

دلهره هاي دل پاك و ساده پنجره باز و غروب پاييز

نم نم بارون تو خيابون خيس

ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من مي كوبه

سهم من از با تو بودن نم تلخ غروبه

غروب هميشه واسه من نشونه از تو بوده

برام يه يادگار

چز اون چيزي نمونده

تو ذهن كوچه هاي اشنا يي

پر شده از پاييز طلايي

تو نيستي و وجودم گرفته

شاخه خشك پيچك تنهايي

ياد تو هر تنگ غروب تو قلب من مب كوبه

سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه

غروب هميشه واسه من نشوني از توبوده

برام يه يادگاري

به جز اون چيزي نمونده

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 20:6 توسط نرگس| |

امدن تو سرسياه زمستان كجا سفر كردي

نگاه منتظرم را اسير در كردي

ميان غربت پس كوچه هاي تاريكي

دل من و خودت را در به در كردي

از اين محر نگراني كه دست دل دادي

نگاه ابري من را دوباره تر كردي

تو را به جان عزيزت قسم بيا برگرد

به خاك تيره غربت چگونه سر كردي؟

دل شكسته من هيچ نازنين اخر

در اين سياهي و سرما چرا خطر كردي؟

شكست پنجره اين اخرين پل ديدار

درست در لحظه تلخي كه تو سفر كردي ......

من را اينجا رها كردي

چشم انتظارم گذاشتي

پشت اين پنجره ها

تلخي شب ها و روزها را چشيدم

نم يدانم كدام زندان غم برايم سخت است

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 14:5 توسط نرگس| |

شنبه و كوچه عشق بپيچ يه كم به راست

صداي يه سلام گرميادمه كه همين وراست

شنبه بن بست غزل پر از ترانه ي نگات

ساعت پنج و دلم دوباره مي تپه برات

شنبه ها پرواز تو ا پر از خيابوناي تنگ

منو دوباره مي بره يه حس زيبا و قشنگ

شنبه ياد تو رو دوباره زنده مي كنه

منو تو شهر خاطره ها مثه پرنده مي كنه

شنبه لحظه هاش پر از صداقت تپيدنه

پر از صداي اظطراب پر از حضور و ديدنه

شنبه و ساعت پنج يه حس يادگاريه

كه يادشم براي من جنون بي قراريه

شنبه ها پر از تو پر از غزل پر از خيال

پر از نگاه تو كه هست از ارزو هاي محال

شنبه ها اسمونيه مثه صداقت نگات

مثه ترانه هاي عشق كه حل مي شه توي صدات

نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 0:9 توسط نرگس| |

روز اول با خود گفتم

ديگرش هرگز نخواهم ديد

روز دوم باز مي گفتم

ليك با اندوه با ترديد

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پيمان خود بودم

ظلمت زندان مرا مي كشت

باز زندان بان خود بودم

ان من ديوانه عاصي

در درونم هاي و هوي مي كرد

مشت بر ديوار مي كوفت

روزني را جستجو مي كرد

مي شنيدم نيمه شب در خواب

هاي هاي گريه هايش را

در صدايم گوش مي كردم

درد سيال صدايش را

شرمگين مي خواندمش بر خويش

از چه بيهوده گرياني؟

در ميان گريه مي ناليد:

دوستش دارم نمي داني؟!

روزها رفتند و من ديگر

من خود نمي دانم كدامينم

ان من سرسخت مغرورم

يا من مغلوب ديرينم؟!

بگذرم گر از سر پيمان

مي كشد اين غم دگر بارم

مي نشينم شايد او ايد

عاقبت روزي به ديدارم

نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 22:19 توسط نرگس| |

اسمان تو چه رنگست امروز؟

افتابيست هوا يا گرفتست هنوز؟

من در اين گوشه که از دنيا بيرون است

اسماني به سرم نيست

از بهاران خبرم نيست

هر کجا مينگرم ديوار است

اه اين سخت سياه انچنان نزديک است

که چو بر ميکشم از سينه نفس

نفسم را بر ميگرداند

ره چنان بسته که پرواز نگه

در همين يک قدمي ميماند

کور سويي ز چراغي رنجور

قصه پرداز شبي ظلمانيست

نفسم ميگيرد

که هوا هم اينجا زندانيست

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/25ساعت 16:27 توسط نرگس| |

وقتي پرنده صبح رو شاخه مي شينه خورشيد خانم يه خوشه شبنم از گل مي چينه ابري ترين هوا رو تو چشم تو مي بينم شبا به زير بارون به ياد تو مي شينم in shabha ma ro az doaye khodetoon mahroom nakoniid shabhae layali ghadr shabe shahadat hazrat ali
نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/19ساعت 1:20 توسط نرگس| |

فراموش کردن سخت است و صبر کردن سخت تر.....

اما سخت تر از اندو این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش......

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 2:50 توسط نرگس| |

قبل از آنکه

خود را به تنهایی ام

بسپارم

معترضم

که دیگران محکوم

به ترک کردن من اند

سوال این است

 

آیا من اصلا"

به کسی

اجازه سهیم بودن

در احساساتم

در افکارم

در رویاهایم

در زندگی ام

را داده ام؟

امکان دارد

که این دیگران نباشند

که اول مرا ترک گفته اند

 

"مارگوت بیکل"

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 16:18 توسط نرگس| |

یک درد ...و

چشمت كه مي خندد

در تصوير زنده و بيگناه

شهر هميشه افتابي ان لبخندمي شود

اخر پرنده كوچك

چه سرد

چشم انداز سياه و سپيد

رنگ هاي ديگر

ها له اي از ابهام

علامت تعجب بزرگي در دست

مرا بدرقه مي كند

و پاييز

كه مي واهد مثل باد زرد ضايع باشد

ان پشت دورها

سرت را بر گردني

سياه چالي بيش نيست

تا من

بي تو هر روز بميرم

تو با كس ديگر

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 14:44 توسط نرگس| |

بگو نسل ما کجا رفت؟ نسلی که اومد بباره! نسلی که از آیینه رد شد، بی صدا به یک اشاره! نسلی که می خواست زمینُ توی آسمون بکاره! حتا آسمونش امروز، توی قابی از حصاره!
نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 19:50 توسط نرگس| |

امروز شنيدم كه رفته اي  و دلم باز،گشت.

و تنم باز گريست

و نگاهم پي ياري گم شد....

من چه تلخم امروز.......

زندگي شايد همين باشد 

                   يك ضريب ساده و كوچك

ان هم از دست عزيزي كه تو دنيا را جز براي او و جز با او نمي خواهي

من گمانم

                                                    * زندگي بايد همين باشد*

نوشته شده در شنبه 1388/02/12ساعت 12:9 توسط نرگس| |

ديگه مجبور نيستي هر جا كه ميري ازم اجازه رفتن بگيري

مي شه با هر كي كه ميخواي بجوشي اطلا هر چي كه مي خواي بپوشي

مي شه به هر كي كه مي خواي دل ببندي

يا با غريبه ها بگي بخندي  وقتي دير مي كني يا مي ري جاي ديگه نيستم بهت بگم كجاي

نرو تنهام نزار با دردو غم هام  اگر چه دلخوري از خيلي حرفام

به قراني كه از سايه اش گذشتم  به مرگ هر دو تامون خيلي تنهام

نگو مي بينمت يه روز ديگه

اخه احساس من اين ور نمي گه

نمي تونم قبول كنم نباشم

تر و خشكت كنه يه مرد ديگه

خداحافظ هميشه بهتر از من

هميشه يا كه هر جا سر تر از من

تو چشمات بهترين بودن تو دنيا نمي ديدي اگر چه كمتر از من

خدا حافظ كه رفتن بي بهونه از اين خونه دلم بدجوري خونه به جاي سربه رو شونه من تو يادم خاطرات تو مي مونه

اگه كوه طلا واسط بياره

اگه دنيا زير پات بزاره

باز هم دستاي خاليم خوب مي دونم كه هيچ كي قد من دوستت نداره

گلت خشك شد ولي هر گز نمرده زمان بوي تو رو ا زخانه برده

دلم خوش بودم مياي يه شب تو خوابم ولي چند ماه كه خوابم نبرده

داري مي ري ولي پيشت مي مونم واسط هيچي نبودم خوب ميدونم

ولي من در عوض هر جا كه باشم واسط تا اخر عمرم مي خونم

شايد خيلي چيزا مي خواستي اما من هم هيچي نداشتم پات بريزم انقدر بغضم رو پنهون كردم از تو از اون روزي كه تو رفتي تو مريضم

قديما يادم جاي مي رفتي هميشه يه خداحافظ مي گفتي

چقدر اسون شدم باهات غريبه

با زهم پشت سرم چيزي شنفتي

الان داغي نمي فهمي چي مي گي

مديوني اگه يادم بيفتي

نوشته شده در دوشنبه 1388/02/07ساعت 16:5 توسط نرگس| |

 

خوش به حال اسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره

بدون اينكه بهكسي توجه كنه

بدون اينكه از كسي خجالت بكشه

مي باره ..................مي باره

اينقدر مي باره  تا بتونه ابي بشه

افتابي بشه......؟!

كاش.......

كاش ......مي شد مثل اسمون بود ............

كاش مي شد وقتي دلت گرفته اونقدر بباري  تا بالاخره افتابي بشي..........

بعدش انگار نه انگار كه بارشي بود

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت 11:0 توسط نرگس| |

هیچ‌کی نگفت یه دختر تنها، تو این شهر شلوغ
بین نگاه هرزه‌ي مردم سر تا پا دروغ
چه حالی داشت وقتی همه آرزوهاش مرده بودن
وقتی که دستای پلید، آبروش رو برده بودن
هیچ‌کی نفهمید چی کشید
وقتی که مرگش رو می‌دید
توی هجوم نعره‌ها، هیچ‌کی صداش رو نشنید

بدون دروغ نیست این حرفا، داره صحت
همه‌ي ماها شدیم یه مار چار و سه خط
ماییم وارث درد، ماییم باعث مرگ
غیرت ایرونی‌ها رو صاعقه زد
حرفا بحثا رفت رو اعصاب، شد کابوس بد
کم‌کم خواست به صدا در بیاره ناقوس مرگ
دختر ایرانی، ناموس تو! ناموس من!
چرا کاری کردیم خودش بره به پابوس مرگ
چطوری دلمون اومد با آبروی یك دختر
ما بازی کنیم که زندگی‌ش بشه مختل
تو کنج اتاق تکیه داده اون تنها
خدا اشک رو به اون هدیه داده بود شب‌ها
ولی حالا شب و روز، چشما تشنه‌ي اشک
طوری که دیگه تموم شده بود چشمه‌ي اشک
گفت به خدا «ای خدای من، فقط یه خواهش:
به من بگو همه‌ي اینا فقط یه خوابه!»
ولی خواب نیست دخترک، بیدار بود
دخترک بازیچه‌ي جماعت بی‌کار بود
بيمار شد از تهمت‌های کثیف و نابجا
ای خدا، بده دختر رو از دسیسه‌ها نجات

پس کجا رفته غیرت مردای این شهر شلوغ؟
تموم شهر پر شده از مردم سر تا پا دروغ

بیمار شد از تهمت‌های کثیف و نابجا
ای خدا، بده دختر رو از دسیسه‌ها نجات
تا به حال همچین بلایی سرت نیومده
که اگه بیاد، می‌گی «بلا از این بدتر اومده؟»
ولی کدوم ما، جامون رو گذاشتیم جاش
که ببینیم چی می‌کشه، ما هم بسوزیم پاش

کاش «یاس» می‌مرد همچین روزی نبود
که غیرت بمیره به دست یه خنجر عمود
خنجر به دست یکی بود، ما همکارش‌ايم
که توی جهنم، ما هم با اون همبالش‌ایم
خطاب به اون پسر که «چه‌قدر می‌تونی کثیف باشی؟
کاری که تو کردی، بدتر بود از اسید پاشی»

تو که حاضری خود رو بکشی واسه حسین
تو که محرم رو سیاه می‌پوشی واسه حسین
حسین گفت اگه دین نیست، باشیم آزادمرد
نه واسه یه سی‌دی کثیف کنیم بازار رو گرم
اون دختر، زحمت‌ها کشید تا به شهرتی رسید
واسه لذت بردن از اسمش یه مهلتی بدید
گفتید «صحبتی جدیده
نوبت همینه»
با سرعتی عجیب
چه تهمتی زدید!

پس کجا رفته غیرت مردای این شهر شلوغ؟
تموم شهر پر شده از مردم سر تا پا دروغ

الکی تبصره نزن، خودتو تبرئه کنی
تو عقل داشتی، خود تو رهبر خودي

ولی دونسته خودت رفتی عقب گناه
پس بشین تو منتظر غضب خدا

ولی نه! ماهی رو هر وقت که از آب بگیری تازه‌ست
پس بدون که راه برای برگشت، باز هست
باید راه بست به تبلیغ بیشتر
و سعی کرد برای تبدیل خویشتن
به انسان واقعی با همه‌ي صفات
باانصاف و واقع‌بین، حاضر واسه‌ي دفاع

می‌گم به اونایی که واسه باقی حق تشنه‌ن
«شک نکن! تو همین حالا سی‌دی رو بشکن!»

 

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 12:29 توسط نرگس| |

سلام خدا جون

 منم بنده گناه کارت .خدا جون امدم کمکم کنی

کمک کنی..................................

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت 14:47 توسط نرگس| |

از من میخواست که بنویسم دهان باز میکرد و چشم بسته می گفت: بنویس از گوشه های فراموش شده ذهنت از خستگیهای من برای تو و از فرار های تو به سوی من از همه آنچه که تو را می فرساید از همه آنهای که لبخندت را پاره می کنند از همه آنهای که تورا می بینند و فراموشت می کنند بنویس! دستی با قلم آشنا می شود فرسایشی بر کاغذ آغاز یا پایان می پذیرد تنها "خستگی" نوشته می شود و حالا... من , تنها ماندم تو سنگ صبور م ما... هیچ... چشم باز کن!! چشم باز کن ! قول می دهم دهانم را ببندم! قول میدهم قلم را زمین بگذارم! قول میدهم خودم را فراموش کنم! قول میدهم... تو چه زود فراموشکار شدی! چه زود نوشته هایت را به نوشته هایم بخشیدی! چه زود دستم را رها کردی..... چیزی بگو مرا رها کن از این دربدری. چشم هایم را می بندم نگاهت نمی کنم قول میدهم. این دم آخر چیزی بگو... ......................................................................... از او که می نوشتم دستهایم میلرزید به او که فکر میکرم نفس درون سینه ام به تنگ می آمد با او که حرف میزدم . فقط میگفتم ! ! او می شنید ، باور کنید که می شنید نه با گوشش که با عمق وجودش دیگر لازم نبود که چیزی بگوید آنقدر خوب می شنید که من احساس میکردم خالی شده ام حالا سالهاست که هرچه فریاد میکنم ، هرچه میگویم . . . نه اینکه او نمی شنود من لال شده ام من پر و پرتر شده ام من خسته شده ام من حرف میزنم ؟! من حرف میزنم.......

 

نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 14:26 توسط نرگس| |

از من میخواست که بنویسم دهان باز میکرد و چشم بسته می گفت: بنویس از گوشه های فراموش شده ذهنت از خستگیهای من برای تو و از فرار های تو به سوی من از همه آنچه که تو را می فرساید از همه آنهای که لبخندت را پاره می کنند از همه آنهای که تورا می بینند و فراموشت می کنند بنویس! دستی با قلم آشنا می شود فرسایشی بر کاغذ آغاز یا پایان می پذیرد تنها "خستگی" نوشته می شود و حالا... من , تنها ماندم تو سنگ صبور م ما... هیچ... چشم باز کن!! چشم باز کن ! قول می دهم دهانم را ببندم! قول میدهم قلم را زمین بگذارم! قول میدهم خودم را فراموش کنم! قول میدهم... تو چه زود فراموشکار شدی! چه زود نوشته هایت را به نوشته هایم بخشیدی! چه زود دستم را رها کردی..... چیزی بگو مرا رها کن از این دربدری. چشم هایم را می بندم نگاهت نمی کنم قول میدهم. این دم آخر چیزی بگو... ......................................................................... از او که می نوشتم دستهایم میلرزید به او که فکر میکرم نفس درون سینه ام به تنگ می آمد با او که حرف میزدم . فقط میگفتم ! ! او می شنید ، باور کنید که می شنید نه با گوشش که با عمق وجودش دیگر لازم نبود که چیزی بگوید آنقدر خوب می شنید که من احساس میکردم خالی شده ام حالا سالهاست که هرچه فریاد میکنم ، هرچه میگویم . . . نه اینکه او نمی شنود من لال شده ام من پر و پرتر شده ام من خسته شده ام من حرف میزنم ؟! من حرف میزنم.......

 

نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 14:24 توسط نرگس| |

خدایم را یافتم ، نه بر سر نمازی که اجباری است برای دل خسته ام و نه در صفحات قرآنی که می گویند نورانی است ،  خدایم رایافتم نه در پیشانی داغ شده از مهر جانمازم و نه در نماز های نیمه شب با گریه هایی از سر درد روزمرگی ...خدایم را یافتم زمانی که نشانم داد تنها تر از من است ، زمانی که دست محبت بر سرم کشید و گفت کودک زیبای من من به یادت هستم که غصه هایی به دلت به یادت هستم حتی اگر دل کوچکت زیر بار غم،تپش از یادش می رود گاهی  که من این بالا روی تخت سلطنتم تنهایم و و تنهایی سخت است مي دهم تا یاد بیاوریم ‏، که من این بالا روی تخت سلطنتم تنهایم و و تنهایی سخت است حتی برای چون منی

 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/06ساعت 12:29 توسط نرگس| |

سلام

واسه دل دو تا جون  که خیلی همدیگه رو می خوان دعا کنید دعا کنید همه عشق های پاک بهم برسن

این دو تا عاشق هم برسن

برای سمیرا و جواد دعا کنید

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/03ساعت 0:3 توسط نرگس| |

تبريك روز اول  عيد با دو بغل گل سنبل و سه سبد سيب سرخ  و چهار تا ماهي قرمز كوچولو پنج شنبه هاي عيد رو سيرين كرده بود.دو تا سيس ماه سپري شد تا من و تو يكبار ديگر با هم سر سفره هفت سين بشينيم و ببينيم كه چرا تنگ بلور دل ما جاي هشت پا نمي شه . وقتي نه ماه انتظار تو او يك نوزادرو مي كشي  اونوقت ده يازده روز مانده به عيد تحملش برات سخت مي شه . دوازده روز از تعطيلات را پشت سر گذاشتي تا با صد بغل  شادي و صد تا شاخه گل بتونيم با هم سيزده  رو به در كنيم ////////
نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 20:22 توسط نرگس| |

ما بروبچ دوست داشتنی
با خنده های خواستنی
دور همیم، با سر خوشی
حرف ها داریم، نگاشتنی
شما هم بیا کنار ما
تا بگیره قرار ما
هیچ وقت پشیمون نمیشی
تو شهر و این دیار ما



نوشته شده در جمعه 1387/12/23ساعت 2:6 توسط نرگس| |

نمي دانم چرا انقدر ذهنم اشفته تصميم داشتم  تا مدتي ننويسم دور باشم تا تمام ذهنم از اينهمه دغدغه خالي بشه اما مثل اين كه ضمير نا خوداگاهم دست بردار نيست !هر چي سعي مي كنم كمتر فكر كنم و كم تر بنويسم تا بتونم ارامش خودم رو حفظ كنم  نمي تونم و تمام ذهنم پر مي شه . از همه حرفها و همه نوع مطالب كه نمي تونم جمع جورشون كنم .همه كلمات ميان ميرن  پشت سر هم رو خط سفيد دفتر نوشته مي شن . گويا من زنده ام و به اميد زنده بودن زندگي مي كنم. با اين كه ذهنم و روحم خسته است و نمي تون كلمات رو درست كنار هم بزارم ولي باز كاغذ رو سياه مي كنم از كلماتي كه از اعماق روحم در مياد .

دلم مي خواد تمام كلمات رو پيدا كنم و كنار هم قرار بدم و نمايش بدم تا فرياد ها ي خفه شده  تو گلوم بيدار بشن و همه . همه انهايي كه توانايي شنيدن و قدرت ديدن دارند صدام رو بشنوند و ببينن و كلمات رو بخونن بيدار بشن و بدونند هنوز زنده اند در انتهاي كوچه خلوت تشعشاتت ابي رنگ به زندگي خيره شوند وبه ياد اوردند

كه زندگي ابيه مثل اسمان مثل دريا تا باد مياد بايد بودن و زنگي كردن رو احساس كنند و تا وقتي كه بارون مياد بايد باور كند كه مي تونندهنوز زندگي كنند.

نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت 23:11 توسط نرگس| |

When I left you, I flew از وقتي كه تو رو از دست دادم، در تال پروازم
Did you fly too?
آيا تو هم مثل من پرواز كردي؟
And nakedness befell my way
و سادگي متسوس ِ در طريقه ي من
Only seen in light of day
تنها در روشنايي ِ روز معلوم مي شه
I only want what I can't have
من تنها چيزي رو كه نمي تونم داشته باشم،ميخوام
I only need what I don't want
من تنها اون چيزايي رو كه نمي خوام ،نياز دارم
I only want what I can't have
من تنها چيزي رو كه نمي تونم داشته باشم،ميخوام
I only need what I don't want
من تنها اون چيزايي رو كه نمي خوام ،نياز دارم
And creativity, it haunts my soul
و آفرينش روت ما رو شکار کرد
I asked not to be alone
و من فقط ازت مي خوام كه تنها نموني
You don't have to ask me for my hand
من نمي تونم ازت بخوام كه منو كمك كني
I already know where I stand
من هنوز مي دونم كجا قرار دارم
I only want what I can't have
من تنها چيزي رو كه نمي تونم داشته باشم،ميخوام
I only need what I don't want
من تنها اون چيزايي رو كه نمي خوام ،نياز دارم
I only want what I can't have
من تنها چيزي رو كه نمي تونم داشته باشم،ميخوام
I only need what I don't want
من تنها اون چيزايي رو كه نمي خوام ،نياز دارم
And consequences in the future
و نتايج در آينده معلوم مي شن
And feel it as now
در تالي كه من از همين الآن دارم اونو اتساس مي كنم
I now I can't feel the future
من مي دونم كه نمي تونم اونا رو در آينده اتساس كنم
But I can be there for you now
اما تالا ديگه مي تونم باشم اينجا با تو
I only want what I can't have
من تنها چيزي رو كه نمي تونم داشته باشم،ميخوام
I only need what I don't want
من تنها اون چيزايي رو كه نمي خوام ،نياز دارم
I only want what I can't have
من تنها چيزي رو كه نمي تونم داشته باشم،ميخوام
I only need what I don't want
من تنها اون چيزايي رو كه نمي خوام ،نياز دارم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/15ساعت 21:35 توسط نرگس| |

نامم را پدرم انتخاب کرد! نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد...
نوشته شده در یکشنبه 1387/12/11ساعت 15:51 توسط نرگس| |

بغض كن اما نبار..
خشك شو اما نریز..
دل نبر از پا نیوفت
سر بلندی كن عزیز
كم نشو بی حوصله
گم نشو بی ردپا
رد شو از این حال بد
دیر كن اما بیا

نوشته شده در جمعه 1387/11/25ساعت 20:48 توسط نرگس| |

ضربان قلب همه نژادها با یک ریتم میزند//گاهی دوشاخه برق به پریز چشمک میزند//عشق گلی است که در سرزمین اعتماد می روید//باید بدنبال شادی باشیم ، غمها خودشان ما را  پیدا میکنند//زندگی را آنقدر جدی بگیرید که کسی نتواند با آن شوخی کند

نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08ساعت 23:59 توسط نرگس| |

 

غصه در دل و قناري بيدار

شب پر ستاره از روز بيزار

باز هم يك شب ديگر سر شد

همچنان عشق من و تو بي كار

تو نباشي شب و روز نمي رسد

بي تو هرروز خدا چون بسيار

خسته از عشق تو من بي پروا

بيا دست خشته گير اي تيمار

عاشقي اين است در دنياي ما

قيمت عشق اگر يك دينار

از سر دوري تو اشكم سرخ

 تا كه بر گردن تو چون گلزار

 

نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 22:36 توسط نرگس| |

مرگ

بااین کلمه شروع کردم  چون از وقتی از نزدیک با واقعه مرگ اشنا شدم هنوز توش موندم

موندم مرگ چیه ؟

برای چی ؟

فکر می کردم مرگ قشنگه شیرین و دلچسبه  یک زندگی دوباره

ولی الان..............؟

نظر شما در مورد مرگ چیه ؟

 ایا تا حالا با موضوع مرگ فکر کردین تو ذهنتون تحلیلش کردین ؟

من تا حالا یک جنازهرو از نزدیک ندیدم ولی چند روز پیش دیدم الان نظرم عوض شد تو ثانیه ثانیهاش شرکت کردم

 و تنا موضوعی که فکرکردم اینه چی با خودش برد با اون همه ثروت چی یک تیکه پارچه توی یک جای تنگه پر از خاک چی شد رفت همین تمام شد ؟!

 

نظر شما راجب مگ چیه بگین می خوام بدونم

نوشته شده در شنبه 1387/10/28ساعت 23:2 توسط نرگس| |

اسفند كه هيچ فروردين وارديبهشت و خرداد را هم دود كردم و نيامدي

 بگذار نگذارند مهم اين است كه جاي ترانه ايت لابه لاي  بهانه هايم خالي است

سك پاييز تمام از خود پرسيدم بخاطر ماندنت بنويسم يا خداي نكرده محض رفتنت

سپيدي برفها ي نيامده به يادم اورد كه تولدت نزديكاست پس با يك توافق برفي مي نويسم بخاطر تولدت عاشقي روز قرمز تولدش شمع فوت مي كند

شمع طفلكي فقط سكوت مي كند

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/10/23ساعت 19:28 توسط نرگس| |

رسیدن ماه عزیز و ماه حسین (ع)

را تسلیت می گم

 

عزاداریتون قبول در گاه حق

((به مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا

در دلم ترسم که بماند ارزوی کربلا

پسرفاطمه مهر من و مهتاب من

همه جا جار می زنم که حسین ارباب من ))

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/10/10ساعت 18:32 توسط نرگس| |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان

نوشته شده در شنبه 1387/10/07ساعت 21:38 توسط نرگس| |

خدايا

به فكرمان .... منطق

به قلبمان .... آرامش

به جسممان .... امنيت

به روحمان .... پاكي

به وجودمان .... آزادي

به دست هامان .... قدرت

به پاهامان .... سرعت

به چشم هامان .... زلالي

به زندگي مان .... عشق

به دوستي مان .... تعهد

به تعهدمان .... صداقت

عطاكن

 

نوشته شده در جمعه 1387/09/29ساعت 23:43 توسط نرگس| |

شبها

تو خلوت تو جا خوش میکنم

با تو

آواز آغوش ساز میکنم

آروم

میخونم از غمهای تو

ساده

میگریم با لبای تو

 

آروم آروم آروم آروم

حس میکنم لباتو

ساده ساده ساده ساده

میفهمم غصه هاتو

باتو باتو باتو باتو

هر شب خلوت میکنم

شبها شبها شبها شبها

آواز عشق سر میکنم0...

نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/21ساعت 23:43 توسط نرگس| |

بيش از اين اه اري
بيش ار اين ها مي توان خاموش ماند .
مي توان ساعت هاي طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان ،ثابت
خيره شد در شكل يك فنجان !
در گلي بيرنگ بر قالي !
در خطي موهوم بر ديوار .
مي توان بر جاي باقي ماند
اما كور ،اما كر
مي توان همچون عروسك هاي كوكي بود!
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد.
مي توان  د رجعبه هاي ماهوت
با تني انباشته از كاه
سال ها در لابه لاي تور و پولك خفت
مي توان با هر فشار هرزه ي دستي
بي سبب فرياد كرد و گفت
اه ،من بسيار خوشبختم!
نوشته شده در جمعه 1387/09/15ساعت 22:24 توسط نرگس| |

اين بار حصار كلمات را مي شكنم  و دلم را به قاصدك هاي اواره مي بخشم .

براي از تو گفتن نيازي به كلام نيست .

از تو كه بگوييم ،اشكها بي بهانه از اسمان كلام مي بارند

واژه ها در رگ شخن هايم مي جوشند و كلمات  در نوك قلم به رقص در مي ايند

وقتي از تو مي گوييم از زمين رهايم تا به اسماني ترين شعرها عروج كنم و از شاخه معرفت يك بيت بچينم و باز هم مي خواهم از تو بگويم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/09/11ساعت 20:44 توسط نرگس| |

روز اول با خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و تردید

روز سوم  هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خودم بودم

ان من دیوانه عاصی

دردرونم های و هوی می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه بیهودگی گریانی؟

در میان گریه می نالید:

دوستش دارم ُنمی دانی؟!

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

ان من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم ؟!

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینیم شاید او اید

عاقبت روزی به دیدارم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07ساعت 19:10 توسط نرگس| |

از این تکرار واژه ها خسته شدم...

از تکرار لحظه ها نیز...

خسته ام...

از هیاهوی آدمها...

از حس بودن...

لبریز شدن از خود..

خسته ام از نگاههای تکراری...

خسته ام...

از آشفتگی این روح سرگردان...

دنیا...

لحظه ای بایست....

بگذار نفسی تازه کنم...

خسته ام...
نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 10:35 توسط نرگس| |

يك جهان ز كارون جدا مانده                  اين نشان ز كارون  به جا مانده

يك جهان شرار تنها مانده در ميان صحرا                     به در د خود سوزد به سوز خود سازد

سوزد از جفاي دوران فتنه و تو طوفان                 فناي او خواهد به سوي او تازد

من هم اي ياران تنها مانده ام                     اتشيبودم بر جا مانده ام

با اين گرمي جان در ره مانده حيران                          اين غم خود به كجا ببرم

با اين جان لرزان با اين پاي لغزان                         ره به كجا ز بلا ببرم

مي سوزم گر چه با بي پروايي                     مي سوزم بر خود از اين تنهايي

اتشي خو هستي سوزم                             شعله جاني بزم افروزم

بي پناهي محفل ارا                                   بي نصيبي تيره روزم

كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش

كجا ره ز كه  پرسي چه كند چون باشي

 Click to view full size image

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/23ساعت 19:26 توسط نرگس| |

 

زندگي يك سمفوني است كه همراه طنين

ان را درون خود حس مي كنيم .

سمفوني زندگي پيوند اسرار اميز سازش ها كه

امواج زندگي دروني را در  ژرفاي هستي ،

انجا كه در دسترس نگاه واژه ها نيست مي گستراند.

 

                                           3

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت 14:28 توسط نرگس| |

 

زندگي يك سمفوني است كه همراه طنين

ان را درون خود حس مي كنيم .

سمفوني زندگي پيوند اسرار اميز سازش ها كه

امواج زندگي دروني را در  ژرفاي هستي ،

انجا كه در دسترس نگاه واژه ها نيست مي گستراند.

نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/15ساعت 14:9 توسط نرگس| |

لا لا لا نخواب سودی نداره
همون بهتر که بشماری ستاره
همون بهتر که چشمات وا بمونه
که ماه غصه اش نشه تنها بیداره

لا لا لا لا نخواب باز هم سفر رفت
نمیدونم به کارون یا خزر رفت
فقط دردم اینه مثل همیشه بدون اطلاع و بی خبر رفت

لا لا لا لا نخواب میدونه جنگه
دست هر کی میبینی یه تفنگه
یه عمره دور چشماش گشتم اما نفهمیدم که اون چشما چه رنگه

لا لا لا لا نخواب زندونه دنیا سر ناسازگاری داره با ما
بشین باز هم دعا کن واسه اون که ما رو اینجا گذاشت تنهای تنها

لا لا لا لا نخواب اون راه دوره خدا میدونه که حالش چه جوره
توی خلوت میگم اینجا کسی نیست خداییش که دلم خیلی صبوره

لا لا لا لا نخواب تیره است چراغم مثل اتشقشان میمونه داغم
به جون گلدونا کم غصه ای نیست
هزار شب شد هزار شب شد نیومد باز سراغم

لا لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست
دل دیوونه داشتن که خطا نیست
میگن دست از سرش بردار نمیشه اخه عاشق شدن که دست ما نیست

لا لا لا لا نخواب تنها میمونم کاش اون قدر چشماتو بدونم
چرا چشمات پر خشم عزیزم مگه من مثل اون نامهربونم

لا لا لا لا نخواب ماه رو نگاه کن
من اسفند رو میارم تو دعا کن
بگو برگرده پیش ما بمونه کتاب حافظ رو بردار و وا کن

لا لا لا لا نخواب سرما تو راهه همیشه عمر خوشبختی کوتاهه
میگن با یه فرشته اونو دیدن دروغه جون دریا اشتباهه

لا لا لا لا نخواب تلخ جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی
تو بیدار باش همه تو خواب نازن برای کی بخونم پس لالایی

لا لا لا لا نخواب تنهایی زرده اگه طولانی شه مثل یه درده اگه چشم انتظار باشی که
هیچی دروغ میگی به دل که بر میگرده

لا لا لا لا نخواب اشکت زلاله مثل بارون پای نخل وصاله
من و تو هم شب و هم قلب و کشتیم ولی اون چی ؟ چقدر اون بی خیاله

لا لا لا لا نخواب دنیا خسیسه واسه کم ادمی خوب مینویسه
یکی لبهاش تو خوابم غرق خنده است یکی پلکاش تو خوابم خیسه خیسه

لا لا لا لا نخواب عاشق یه سیبه همیشه سرخ و تب دار و غریبه
تا اون بالاست رسیده است اما تنهاست پایین هم که بیوفته بی نصیبه

لا لا لا لا نخواب اینجا سیاهی پر اما تو تنگه قصه ماهی

 

 

                  دختر خانم های عزیز روزه همگی تون مبارک

                                     انشا الله که همگیتون همیشه شاد و لبخند بر روی لبها تون باشه

نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/09ساعت 21:37 توسط نرگس| |

دل تو شکایه داشت از دنیا

از نگاه بچه ها

از دل بی رحم و سیاه گرگا

دست تو دنبال یه بره پاک

که نجاتش بده از دام کثیف گرگا

وقتی از خشم به من کردی نگاه

به خودم گفتم که تو گرگ شبی

من همون بره پاکم که میخوای بدزدیشو

ببریش تا پشت مرگ

به خیالم تو همون گرگ شبی

تو بهم نگفته بودی که خودت بره پاکی

تو بهم نگفته بودی دنبال یه سرپناهی

تو بهم نگفته بودی عاشقی

عاشق بودن من کنار تو

من ساده فکر میکردم تو همون گرگ شبی

وای بر من که چه کردم با تو

تو رو جا گذاشتمت تو خونه گرگای شب

تو رو تنها رها کردم تو شب و کابوس و خون

وای بر من که چه کردم با تو

وقتی از خشم به من کردی نگاه

به خودم گفتم همون گرگ شبی

من نمیخواستم ببینم اشکاتو

نمیخواستم بشنوم گریه هاتو

من خیال کردم دروغه همه حرفات

به خودم گفتم همون گرگ شبی

از نگاهت ترسیدم که منو میبرد و میذاشت

تو دل شب

من خیال کردم همون گرگ شبی

من ساده فکر میکردم تو همون گرگ شبی

وای بر من که چه کردم با تو

وای بر من که چه کردم با تو

من ساده فکر میکردم تو همون گرگ شبی

 

 

نوشته شده در جمعه 1387/08/03ساعت 10:54 توسط نرگس| |

می نویسم با اشک ُ با قلم دلتنگی به من گفتی که نمی توانی میان ماندن و رفتن دو دل باشی و حالا رفته ای ومن هیچ شکایتی ندارم .

 فقط بغض گلویم حرف دلم را ناسروده شکسته استُ حالا عاشق بی دست و پای قصه  ات هر غروب  دست ار پا درازتر می رود تا میان سایه ها ی شهر تنهایی گم شودُ نگو که روزگار اعتماد به بارون و بابونه های خیالی گذشته است .

چون هنوز هر بارانی که می بارد چشمان منتظر من دنبال دستهایی  می گردند که صاحب شعر ند و قرار است روزی به بهانه باران برگردند باور کن که بی تو بودن سالها طول می کشد و من بیش از همه کس معنی با تو بودن را می فهمم من از تکرار برخورد ها کبود شده ام ولی می مانم و به انتظار تو لحظه های خوب گریه  را بی نهایت باز مرور می کنم ُ انقدر می نویسم تا نیمه گمشده ام ازابتدای یکی از این ترانه ها طلوع کند ُ اری من سرود را انقدر طی می کنم تا بهاشک بلورین تو برسم  .

خودم خوب می دانم  که سرگردان جوهرت ای  کاش باشده ام  ُ من سنگی از جنس خوابهایم را روی سر و صدا ی کاغذ  احساس می گذارم تا رد پای شعر هایم زیر سایه فاصله گم نشود  ُمن هنوز شاعرم و عاشق ستاره و تسبح نه نگو نم یدانی  همان ستاره ای که از سینه زیر پاره اسمان به گونه های خیس  تو بارید و مرا شاعر کردُ همان  تسبیحی  که ان غروب به گردن دلتنگیهای من انداختی و گفتی که دانه های ابیش به هنگام شمردن روزهای فاصله هرگز تمام نمی شود . چرا راه بازگشتی نیست؟

برگرد که دیباچه کوچک رویاهای من بوی باران گرفته ُ باد می اید و من می ترسم نامهای  عزیزت را از کینه کوچک ارزو های من ببرد .

باور کن که از انتظار خسته می شودم .

البته منتظر تابستان هم نخواهم ماندُ بخواهیم اگر سرریز نشد  همین زمستان مشتی برف به باد خواهم سپرد به جای قاصدک...........

نوشته شده در جمعه 1387/07/26ساعت 11:37 توسط نرگس| |

دستها بالا بود  هر کس سهم خود را می طلبید

 سهم هر کس می رسید داغ بود ُ داغ تر از دل ما

نوبت من که رسید سهم من یخ زده بود ؟

سهم من چیست جز یک پاسخ ؟

پاسخ یک حسرت :

سهم من کوچک بود قد انگشتانم

عمق ان وسعت داشت وسعتی فاقد دلتنگی ها

شاید از وسعت ان بود که بی پاسخ ماند!

شاید....

شاید....

شاید...

شاید....

شاید...............؟!

 

 

                یک چیز دیگه  امروز وبم یک ساله شد

تولده شه  ولی من اصلا خوشحال نیستم

 

خیلی بده ادم تو دلش یک عالمه غم باشه  ول یندونه چی کار بکنه بدتر از  اون اینه که خودش رو خوشحال نشونه بده

دلم خیلی گرفته است

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1387/07/22ساعت 19:8 توسط نرگس| |

 

 خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند

 حيف من زاده ي امروزم.

 خدايا جهنمت فرداست پس چرا

 

11

 

نوشته شده در شنبه 1387/07/20ساعت 15:22 توسط نرگس| |


Design By : Night Skin



کد موسیقی در نایت اسکین