رفتم مرا ببخش و نگو او وفا نداشت راهی به جز گریز برایم نمانده است این عشق آتشین و ر از درد بی امید در وادی گناه و جنونم کشانده است ..... رفتم که داغ بوسه پر حسرت تو را با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم رفتم که نا تمام بمانم در این سرود رفتم که با نگفته به خود ابرو دهم ..... رفتم مگو, مگو که چرا رفت, ننگ بود عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما از پرد خموشی و ظلمت , چو نور صبح بیرون فتاده بود به یکبار راز مــــــا ..... رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم در لابلای دامن شبرنگ زندگی رفتم, که در سیاهی یک گور بی نشان فارغ شوم ز کشمش و جنگ زندگی ..... من از دو چشم روشن و گریان گریختم از خنده های وحشی طوفان گریختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گریختم ..... ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر میخواستم که شعله شوم,سرکشی کنم مرغی شدم به کنج قفس خسته و اسیر ..... روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش در دامن سکوت به تلخی گریستم نالان ز کرده ها و پریشان ز گفته ها دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم "فروغ فرخزاد"