شــب های بارونی پاییز
پاييز شدي بهار ... برگهاي سبز و سر حالت زرد و خشك شده؟....نگاهت سرد و باراني شده پاييز؟
ديگرش هرگز نخواهم ديد روز دوم باز مي گفتم ليك با اندوه با ترديد روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم ظلمت زندان مرا مي كشت باز زندان بان خود بودم ان من ديوانه عاصي در درونم هاي و هوي مي كرد مشت بر ديوار مي كوفت روزني را جستجو مي كرد مي شنيدم نيمه شب در خواب هاي هاي گريه هايش را در صدايم گوش مي كردم درد سيال صدايش را شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه بيهوده گرياني؟ در ميان گريه مي ناليد: دوستش دارم نمي داني؟! روزها رفتند و من ديگر من خود نمي دانم كدامينم ان من سرسخت مغرورم يا من مغلوب ديرينم؟! بگذرم گر از سر پيمان مي كشد اين غم دگر بارم مي نشينم شايد او ايد عاقبت روزي به ديدارم اسمان تو چه رنگست امروز؟ افتابيست هوا يا گرفتست هنوز؟ من در اين گوشه که از دنيا بيرون است اسماني به سرم نيست از بهاران خبرم نيست هر کجا مينگرم ديوار است اه اين سخت سياه انچنان نزديک است که چو بر ميکشم از سينه نفس نفسم را بر ميگرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همين يک قدمي ميماند کور سويي ز چراغي رنجور قصه پرداز شبي ظلمانيست نفسم ميگيرد که هوا هم اينجا زندانيست
| Design By : Night Skin |


