تبليغاتX
شــب های بارونی پاییز


شــب های بارونی پاییز

پاييز شدي بهار ... برگهاي سبز و سر حالت زرد و خشك شده؟....نگاهت سرد و باراني شده پاييز؟

سلام خدا جون

 منم بنده گناه کارت .خدا جون امدم کمکم کنی

کمک کنی..................................

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت 14:47 توسط نرگس| |

از من میخواست که بنویسم دهان باز میکرد و چشم بسته می گفت: بنویس از گوشه های فراموش شده ذهنت از خستگیهای من برای تو و از فرار های تو به سوی من از همه آنچه که تو را می فرساید از همه آنهای که لبخندت را پاره می کنند از همه آنهای که تورا می بینند و فراموشت می کنند بنویس! دستی با قلم آشنا می شود فرسایشی بر کاغذ آغاز یا پایان می پذیرد تنها "خستگی" نوشته می شود و حالا... من , تنها ماندم تو سنگ صبور م ما... هیچ... چشم باز کن!! چشم باز کن ! قول می دهم دهانم را ببندم! قول میدهم قلم را زمین بگذارم! قول میدهم خودم را فراموش کنم! قول میدهم... تو چه زود فراموشکار شدی! چه زود نوشته هایت را به نوشته هایم بخشیدی! چه زود دستم را رها کردی..... چیزی بگو مرا رها کن از این دربدری. چشم هایم را می بندم نگاهت نمی کنم قول میدهم. این دم آخر چیزی بگو... ......................................................................... از او که می نوشتم دستهایم میلرزید به او که فکر میکرم نفس درون سینه ام به تنگ می آمد با او که حرف میزدم . فقط میگفتم ! ! او می شنید ، باور کنید که می شنید نه با گوشش که با عمق وجودش دیگر لازم نبود که چیزی بگوید آنقدر خوب می شنید که من احساس میکردم خالی شده ام حالا سالهاست که هرچه فریاد میکنم ، هرچه میگویم . . . نه اینکه او نمی شنود من لال شده ام من پر و پرتر شده ام من خسته شده ام من حرف میزنم ؟! من حرف میزنم.......

 

نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 14:26 توسط نرگس| |

از من میخواست که بنویسم دهان باز میکرد و چشم بسته می گفت: بنویس از گوشه های فراموش شده ذهنت از خستگیهای من برای تو و از فرار های تو به سوی من از همه آنچه که تو را می فرساید از همه آنهای که لبخندت را پاره می کنند از همه آنهای که تورا می بینند و فراموشت می کنند بنویس! دستی با قلم آشنا می شود فرسایشی بر کاغذ آغاز یا پایان می پذیرد تنها "خستگی" نوشته می شود و حالا... من , تنها ماندم تو سنگ صبور م ما... هیچ... چشم باز کن!! چشم باز کن ! قول می دهم دهانم را ببندم! قول میدهم قلم را زمین بگذارم! قول میدهم خودم را فراموش کنم! قول میدهم... تو چه زود فراموشکار شدی! چه زود نوشته هایت را به نوشته هایم بخشیدی! چه زود دستم را رها کردی..... چیزی بگو مرا رها کن از این دربدری. چشم هایم را می بندم نگاهت نمی کنم قول میدهم. این دم آخر چیزی بگو... ......................................................................... از او که می نوشتم دستهایم میلرزید به او که فکر میکرم نفس درون سینه ام به تنگ می آمد با او که حرف میزدم . فقط میگفتم ! ! او می شنید ، باور کنید که می شنید نه با گوشش که با عمق وجودش دیگر لازم نبود که چیزی بگوید آنقدر خوب می شنید که من احساس میکردم خالی شده ام حالا سالهاست که هرچه فریاد میکنم ، هرچه میگویم . . . نه اینکه او نمی شنود من لال شده ام من پر و پرتر شده ام من خسته شده ام من حرف میزنم ؟! من حرف میزنم.......

 

نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 14:24 توسط نرگس| |


Design By : Night Skin



کد موسیقی در نایت اسکین