تبليغاتX
شــب های بارونی پاییز


شــب های بارونی پاییز

پاييز شدي بهار ... برگهاي سبز و سر حالت زرد و خشك شده؟....نگاهت سرد و باراني شده پاييز؟

روز اول با خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز می گفتم

لیک با اندوه و تردید

روز سوم  هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خودم بودم

ان من دیوانه عاصی

دردرونم های و هوی می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه بیهودگی گریانی؟

در میان گریه می نالید:

دوستش دارم ُنمی دانی؟!

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

ان من سرسخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم ؟!

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینیم شاید او اید

عاقبت روزی به دیدارم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/07ساعت 19:10 توسط نرگس| |

از این تکرار واژه ها خسته شدم...

از تکرار لحظه ها نیز...

خسته ام...

از هیاهوی آدمها...

از حس بودن...

لبریز شدن از خود..

خسته ام از نگاههای تکراری...

خسته ام...

از آشفتگی این روح سرگردان...

دنیا...

لحظه ای بایست....

بگذار نفسی تازه کنم...

خسته ام...
نوشته شده در جمعه 1387/09/01ساعت 10:35 توسط نرگس| |


Design By : Night Skin



کد موسیقی در نایت اسکین