شــب های بارونی پاییز
پاييز شدي بهار ... برگهاي سبز و سر حالت زرد و خشك شده؟....نگاهت سرد و باراني شده پاييز؟
از زندگانيم گله دارد جوانيم شرمنده جواني از اين زندگانيم دور از كنار مادر و ياران مهربان زال زمانه كشت به نامهربانيم دارم هواي صحبت ياران رفته را يار ي كن اي اجل! كه به ياران رسانيم پرواي پنج روز جهان كي كنم كه عشق داده نويد زندگي جاودانيم چون يوسفم به چاه بيابان غم اسير وز دور مده جرس كاروانيم يكشب كمند گيسوي ابريشمين بتاب اي ماه ! اگر زچاه به در مي كشانيم گوش زمين به ناله من نيست اشنا من طاير شكسته پر اسمانيم حاليا معجزه باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمن زار ببين و محبت را در روح نسيم که در اين کوچه تنگ با همين دست تهي روز ميلاد اقاقي ها را جشن مي گيرد !
خاک جان يافته است تو چرا سنگ شدي ؟
تو چرا اين همه دل تنگ شدي ؟
باز کن پنجره ها را و بهاران را باور کن ...
| Design By : Night Skin |


