شــب های بارونی پاییز
پاييز شدي بهار ... برگهاي سبز و سر حالت زرد و خشك شده؟....نگاهت سرد و باراني شده پاييز؟
باز می پوشد سراپای درختان را غبار مرگ باز می پیچد به خودـاز سیلی سوزان گرما ـتاک می فشارد پنجه های خشک و گرد الود بر خاک باز باد از دست گرما می کشد فریاد گوییا از روی اتش میگریزد باد! باز می رقصد به روی شانه های شهر شعله های اتش رقص او چون رقص گرم مارها بر شانه ضحاک تو این شهر با شبی که میگذره تنهام مثل ماشینی که تو مه با چراغ خاموش میره یه قهوه دیگه میخورم درحالیکه فکر میکنم چرا هر چیزی مثل آب تو هاون کوبیدنه نمیدونم اگه خوبه، چطوره نمیدونم درد به معنی کتک خوردن یا بریدن پا بر اثر شمشیر و بخیه زدن نیست. درد یعنی چیزی که دل ادم را در همه می شکند و انسان ناگزیر است با ان بمیرد بدون انکه بتواند رازش را با کسی در میان بگذرد نيازش از زمونه يك دل بود و يه لونه كه توش ترانه باشه موندن بهانه باشه غصه براش شيرين بود چون عشقش بهترين بود عشقش پر از خدا بود صداش بي انتها بود اتل متل يه قصه بي غم و درد وغصه غصهاي كه هنوزم تو گفتنش مي سوزم مشكي پوش مث سنگه با غصه هاشم ي جنگه مي جنگه تا هميشه قصه تمام نميشه
| Design By : Night Skin |


